حرفهای من دربارهی انیمه و مانگا
شروع فعالیت:
- معرفی انیمههایی که خودم دیدم
- بررسی قسمت و فصل، بدون اسپویل یواشکی
- بحث و تئوری با بچهها توی کامنتها
انیمهتیوبر، برنامهنویس و استریمر — ۱۸ ساله
دو تا کانال یوتیوب دارم: توی AziziWC دربارهی انیمه حرف میزنم، توی The AZIZI کامپیوتر و برنامهنویسی یاد میدم. بعضی شبها هم استریم میذارم. همینقدر ساده. چیز عجیبی نیست، ولی مال خودمه و پاش وایسادم.
این صفحه رو هر چند وقت یه بار آپدیت میکنم. اگه میخوای بدونی دقیقاً الان کجای کارم، همین سهتا کاغذ رو بخون.
یکیش رو با دلم میسازم، یکیش رو با چیزی که بلدم. جفتش هم منم.
شروع فعالیت:
شروع فعالیت:
زبونها و ابزارهایی که باهاشون میسازم؛ از وب تا بکاند و سئو.
آثاری که بارها دیدمشون و هنوز ازشون حرف میزنم؛ هرکدوم یه تیکه از سلیقهی منه.
غیر از انیمه، یه عشق دیگه هم دارم.
چرا آدو بهترین خوانندهی ژاپنه؟ویدیوی من دربارهی Ado
من عاشق موزیک ژاپنیم. از اوپنینگ و اندینگ انیمهها بگیر تا جیپاپ و ووکالوید؛ یه چیزی توی ملودیهاشون هست که هیچجای دیگه پیدا نمیکنی.
و اگه بخوام فقط یه اسم بگم: Ado. تقریباً ۷ ساله دنبالش میکنم؛ از وقتی که هنوز یه نوجوون بود و صرفاً داشت موزیک پرودیوس میکرد. از همون موقع عاشق صداش بودم و هنوزم هستم.
قبل از این گوشه، یه خونهی بزرگتر داشتم.
وبسایتی که از صفر ساختم و بزرگش کردم. فعالیتش به دستور مراجع قضایی، به ناعادلانهترین شکل ممکن تموم شد. هنوزم بهش افتخار میکنم؛ چیزهایی که اونجا یاد گرفتم، توی همین کانالها زندهست.
هر جا راحتی پیام بده. دیر جواب میدم، ولی جواب میدم.
جمع صمیمی ماست. چت، بازی، گاهی انیمه دیدن گروهی. بیتعارف بیا تو.
kick.com/aziziwarmcornerکدهایی که برای کار خودم نوشتم و گذاشتم برای همه. به کارت اومد ستاره بده؛ باگ دیدی خبرم کن.
github.com/TheGreatAziziخبر ویدیو و استریم رو اول اینجا میذارم. عضو شو که چیزی از دستت نره.
t.me/luluch_codeحرفهای کوتاه و بیپرده. گاهی هم غر. همونقدر که باید.
x.com/the_azziهمهی کارها رو خودم میکنم؛ ضبط، ادیت، کاور. اگه یه هفته خبری نشد، دارم استراحت میکنم، نه اینکه ول کردم.
این بخش تعارف نیست. موضعمه.
من فعال اینترنت آزادم و این رو بلند میگم: فیلترینگ یعنی دزدیدن حق مردم. حق حرف زدن، حق کار کردن، حق یاد گرفتن. اینترنت امروز مثل آب و هواست؛ هیچکس حق نداره سهمیهبندیش کنه.
توی دوران قطعی ۶ ماههی اینترنت ایران در سال ۱۴۰۵، وقتی خیلیها ساکت بودن، من سرویسهای مختلفی ساختم تا مردم وصل بمونن. چون اینترنت آزاد چیزی نیست که بشینی و منتظرش بمونی؛ چیزیه که باید ساختش و براش جنگید.
تا وقتی اینترنت برای همه آزاد نشه، من همینجام و همین کار رو میکنم. این قول نیست؛ موضعمه.
یه حرف که دلم خواست همینجا، با خط خودم بنویسمش.
اگه یه چیزی رو توی این چند سال فهمیده باشم، اینه که زندگی دقیقاً یه بازیه. نه از اون جملههای قشنگی که روی عکس پروفایل میذارن؛ واقعاً بازیه. مرحله داره، باسفایت داره، و جاهایی که گیر میکنی و مجبوری همون تیکه رو ده بار از اول بری.
من باختم. کم هم نباختم. بیست انیمه رو از صفر ساختم، بزرگش کردم، بعد یه روز اومدن و تمومش کردن. اون لحظه دقیقاً همون حسی بود که وقتی وسط یه باسفایت سخت، جون آخرت هم تموم میشه و کلمهی Game Over میاد وسط صفحه. میشینی، نگاه میکنی، و یه چند ثانیه هیچ کاری نمیکنی.
ولی هر کی بازی کرده باشه یه چیزی رو میدونه: Game Over یعنی پایان؟ نه. یعنی دو تا دکمه داری: یکی برگشتن به منوی اصلی و ول کردن بازی، یکی Continue. و فرق گیمر با بقیه این نیست که نمیبازه؛ اینه که Continue رو میزنه. از چکپوینت برمیگرده، اینبار با تجربهی دفعهی قبل. دشمنها همونان، ولی تو دیگه اون بازیکن قبلی نیستی.
یه چیز دیگه که بازیها یادم دادن: لولآپ یهشبه اتفاق نمیافته. باید گرایند کنی؛ همون کارهای کوچیک و تکراری که حوصلهسربرن ولی آرومآروم استتت رو میبرن بالا. ویدیو ساختن من هم دقیقاً همینه: هر ویدیو یه ذره XP. هیچکس با یه ویدیو معروف نمیشه، ولی با صدتا ویدیو آدم دیگهای میشه.
و زندگی فقط مرحلهی اصلی نیست؛ کوئست فرعی هم داره. یه مهارت جدید، یه زبان جدید، یه رفیق جدید. بعضی وقتها بهترین آیتمهای بازی رو از کوئست فرعی میگیری، نه از باسفایت. پس اگه از مرحلهی اصلی خسته شدی، برو یه کوئست فرعی بزن؛ ضرر نمیکنی.
و یه راز آخر: این بازی تکنفره نیست. هر کی بگه تنهایی همهچی رو برده، داره بلوف میزنه. رفیق خوب مثل همتیمی خوبه؛ وقتی جونت کمه کاورت میده. خانواده، رفیقها، همین بچههایی که ویدیوها رو میبینن و کامنت میذارن — اینا پارتی منن. تنها بازی نکن.
باختن بخشی از بازیه، نه پایانش. توی بازی وقتی میبازی، شاید یه دقیقه دسته رو بذاری زمین و حرص بخوری، ولی آخرش دوباره برمیگردی سر همون مرحله. چون مرحلهی بعدی هنوز هست و تو هنوز بازی رو دوست داری. زندگی هم همینه: میبازی، پا میشی، خاک لباست رو میتکونی و مرحلهی بعدی رو شروع میکنی. قویتر، باتجربهتر، و با همون دستهی قبلی.
یه چیزی که هیچوقت یادم نمیره: سیو کردن. توی بازی هر چند وقت یه بار سیو میکنی که اگه باختی، از اولِ اول شروع نکنی. زندگی هم سیو لازم داره: عکس، نوشته، خاطره، آدمهایی که نگهشون میداری. من ویدیوها رو سیوِ خودم میدونم؛ مدرک اینکه یه روزی، یه جایی، داشتم تلاش میکردم.
و یه قانون نانوشتهی گیمرها: وسط باسفایت ریجکوئیت نکن. وقتی عصبانییی، دسته رو بذار زمین، یه چایی بخور، برگرد. بدترین تصمیمها همون لحظهای گرفته میشن که میخوای همهچی رو ول کنی. استراحت با ول کردن فرق داره؛ اینو یادت نره.
و آخرش: هرکی بازی خودش رو داره. یکی اسپیدران میره، یکی صددرصدی میکنه، یکی فقط برای فان بازی میکنه. لازم نیست مثل بقیه بازی کنی؛ فقط باید بفهمی بازی خودت چیه و همون رو خوب بازی کنی.
این حرف رو به تو هم میزنم که داری این رو میخونی: اگه وسط یه مرحلهی سختی، اگه چیزی رو از دست دادی یا دری به روت بسته شده، بدون که چکپوینت همیشه هست. هیچ باختی اونقدر بزرگ نیست که نشه ازش برگشت؛ فقط باید اون دکمه رو پیدا کنی و فشارش بدی.
پس اگه الان داری میبازی، اشکال نداره. همهی بازیکنهای خوب صد بار باختن. فقط Continue رو بزن.
نوشتهای که مدتها با خودم حملش کردم.
اگر بخواهم مرگ را با چیزی توصیف کنم، شمع نزدیکترین تصویر است. جالب اینجاست که این نگاه، چیزی نیست که تازه به آن رسیده باشم؛ تا جایی که یادم میآید، از حدود شش یا هفت سالگی مرگ را همیشه اینگونه در ذهنم تصور کردهام و با گذشت سالها، هنوز هم هیچ تشبیهی برایم دقیقتر از این پیدا نشده است.
انسان، از همان لحظهای که شعلهی زندگی در وجودش روشن میشود، آرامآرام آغاز به آب شدن میکند. هیچ شمعی برای همیشه نمیسوزد و هیچ راهی هم وجود ندارد که این سوختن را متوقف کند. شاید بتوان شعله را از باد حفظ کرد یا شمع را در جای امنتری گذاشت، اما سرانجام، مقصد همهی شمعها یکی است؛ روزی میرسد که آخرین قطرهی موم فرو میچکد و شعله، بیهیاهو خاموش میشود.
بعضی چیزها اما این مسیر را دشوارتر میکنند. رنج، فرسودگی، بیتوجهی به خود، یا آسیبهایی که انسان به جسم و جانش وارد میکند، شبیه ترکهایی هستند که بر بدنهی شمع میافتند. شاید شعله هنوز روشن باشد، اما آن ترکها باعث میشوند شمع ناپایدارتر بسوزد و زودتر از آنچه باید، توانش را از دست بدهد.
و مرگی که به دست دیگری رقم میخورد، انگار شبیه آن است که کسی پیش از آنکه شمع به پایان طبیعی خود برسد، فتیلهاش را ببرد. نه چون زمان خاموش شدنش فرا رسیده بود، بلکه چون فرصت ادامهی سوختن از او گرفته شد. شمع هنوز مومی برای بخشیدن داشت، هنوز نوری برای تاباندن داشت، اما شعلهاش پیش از موعد خاموش شد.
شاید همین است که زندگی را ارزشمند میکند؛ نه اینکه پایان ندارد، بلکه درست به این دلیل که پایانش گریزی ندارد. هر شعله، هرچقدر هم کوتاه یا بلند، فرصتی است برای روشن کردن تاریکیِ اطراف خود. و شاید آنچه از یک شمع به یاد میماند، نه مقدار مومی باشد که باقی گذاشت، بلکه نوری باشد که تا آخرین لحظه بخشید.
گاهی با خودم فکر میکنم، شاید بزرگترین اشتباه ما این باشد که مرگ را نقطهی مقابل زندگی میدانیم؛ در حالی که از همان لحظهای که نخستین نفس را میکشیم، هر دو در کنار هم آغاز میشوند. یکی به ما فرصت میدهد و دیگری، آرامآرام، از آن فرصت کم میکند. نه با عجله، نه از روی دشمنی؛ فقط چون قانون جهان همین است.
شاید به همین دلیل هیچوقت نتوانستم با این جمله که «برای مرگ هنوز زود است» ارتباط برقرار کنم. زود و دیر، مفهومی است که ما ساختهایم. برای شمعی که روشن شده، زمان از همان ثانیهی اول در حال گذر است. هیچ شعلهای از پایانش خبر ندارد، اما همهی شعلهها به سمت همان پایان حرکت میکنند.
گاهی آدمها تمام عمرشان را صرف فرار از پایان میکنند، آنقدر که خودِ مسیر را فراموش میکنند. مدام نگران روزی هستند که همهچیز تمام میشود، اما متوجه نیستند که هر روز، بخشی از همان «همهچیز» را زندگی نکردهاند. انگار آنقدر چشم به آخر راه دوختهاند که زیبایی جاده را از یاد بردهاند.
شاید ارزش زمان دقیقاً به همین باشد که بیرحمانه محدود است. اگر انسان جاودانه بود، هیچ طلوعی ارزش دیدن نداشت، هیچ خداحافظی تلخ نبود، هیچ آغوشی آنقدر محکم گرفته نمیشد و هیچ جملهای با این همه دقت گفته نمیشد. شاید فانی بودن، همان چیزی است که به لحظهها معنا میدهد.
و عجیب است... ما معمولاً از خاموش شدن میترسیم، اما کمتر از خودمان میپرسیم آیا واقعاً روشن بودهایم؟ آیا نوری که در اختیار داشتیم، فقط صرف گرم نگه داشتن خودمان شد، یا توانست برای لحظهای هرچند کوتاه، تاریکیِ مسیرِ کسی دیگر را هم کمتر کند؟
شاید پاسخ این سؤال، مهمتر از دانستن زمان خاموش شدن باشد. زیرا پایان، برای همه یکسان است؛ اما آنچه پیش از آن اتفاق میافتد، همان چیزی است که هر انسان، خودش آن را مینویسد.
شاید به همین دلیل است که هیچوقت نتوانستم ارزش زندگی را با تعداد سالهایی که انسان نفس میکشد اندازه بگیرم. برای من، زندگی هیچوقت مسابقهای برای بیشتر ماندن نبوده است؛ بلکه فرصتی بوده برای آنکه تا پیش از خاموش شدن، چیزی از خودت در این جهان باقی بگذاری. نه لزوماً اثری بزرگ، نه نامی ماندگار؛ شاید فقط خاطرهای خوب در ذهن یک نفر، لبخندی که باعثش شدی، یا نوری که برای لحظهای در تاریکیِ زندگی کسی روشن کردی.
گاهی انسان آنقدر درگیر شمردن روزهای باقیمانده میشود که فراموش میکند هر روز، خودش بخشی از زندگی است، نه صرفاً فاصلهای تا پایان. انگار تمام مسیر را به امید رسیدن به مقصد طی میکنیم، در حالی که مقصد، از همان ابتدا مشخص بوده است. چیزی که تفاوت ایجاد میکند، نحوهی قدم برداشتن میان این دو نقطه است.
شاید هیچکدام از ما اختیار زمان خاموش شدن شعلهمان را نداشته باشیم، اما تا وقتی روشن است، انتخاب با خودمان است که این نور را صرف چه چیزی کنیم. میتوان تمام عمر از تاریکی ترسید، یا میتوان همان نور اندک را خرج روشن کردن بخشی از آن کرد. شاید دنیا بعد از خاموش شدن ما تفاوت بزرگی نکند، اما اگر حتی برای یک نفر، لحظهای تاریکی کمتر شده باشد، شاید همان، معنای واقعی سوختن باشد.
در نهایت، آنچه از یک شمع در ذهن میماند، مومی نیست که آب شد؛ نوری است که بخشید. شاید انسان هم همینگونه باشد. هیچکس سالها بعد، تعداد نفسهای ما را به خاطر نخواهد آورد؛ اما شاید کسی هنوز گرمای حضوری را به یاد داشته باشد که روزی، بیآنکه خودش بداند، بخشی از تاریکی زندگیاش را روشن کرده بود.
محتوا همیشه رایگان میمونه. ولی اگه دوست داشتی کمک کنی چراغ این گوشه روشن بمونه، این راههاشه.
هر ویدیو چند ساعت وقتم رو میگیره. حمایت تو میشه اینترنت بهتر و یه میکروفون بهتر. یادم نمیره کی پشتم بود.